برمی گردم سر جای قبلیم:
پنجشنبه ۶ اوت ۲۰۰۹
سهشنبه ۴ اوت ۲۰۰۹
جمعه ۲۴ ژوئیهٔ ۲۰۰۹
1- لباسهام رو درمیارم و فقط با یک تکه لباس زیر به خودم توی آینه قدی روبروم نگاه میکنم. چقدر این بدن رو دوست دارم حتی با وجود شکمی که از نیمرخ کمی بیرون زده. از سرما مورمورم میشه میرم روی تخت و روی شکم می خوابم و ملافه رو می کشم روم باز هم سرم رو بلند میکنم و به خودم نگاه میکنم. در میزنه و میپرسه که آماده ای؟ میگم آره. میاد تو و تک تک عضلاتم رو با یه روغن خوشبو اینقدر ماهرانه ماساژ میده که دلم نمیخواد اصلا از زیر دستاش پاشم. پاهام از هفته پیش تاحالا شیو نشده و کف پام هم توی کفشهای جدیدم بوی گندی میگیره. ولی بی خیال بی خیالم. ازش خجالت نمی کشم. پاهای بوگندو و تیغ تیغیم رو هم دوست دارم حتی.می خوام بگم اگه تاحالا ماساژ نرفتین حتما برین. یکی از بهترین لذتهاست به نظر من.
۲- یکی از آقایون همکار امروز دامن پوشیده اومده سرکار. یه دامن پلیسه مشکی تا زیر زانو. از اینا که ایرلندی ها می پوشن. یعنی وقتی می بینمش از خنده می خوام منفجر بشم. هیچکی هم تا جایی که من دیدم تاحالا به روش نیاورده. اینا به خدا خیلی خوشن.
۳- پس فردا تولدمه. میرم توی ۲۹ سال و اولین نگرانیم از زیاد شدن سنم اینه که هنوز بچه ندارم.
۴-دیشب بالاخره به داد لپ تاپ بیچاره ام رسیدم و یه آنتی ویروس روش نصب کردم و حسابی پاکسازیش کردم. منظرم و مرتب. الان احساس می کنم خیلی بیشتر آرامش دارم.
۵-زانوم در اثر دویدن درد گرفته ولی ناراحت نیستم چون نشونه ورزشکاریه! بعدش هم سریع رفتم دکتر امروز خیلی بهتره. این روزا به خودم خیلی می رسم.
۶- دلم گاز اشک آور میخواد. دلم میخواد برم خونه سهراب. دلم میخواد یکی دود سیگارشو فوت کنه تو صورتم تا چشمام نسوزه. دلم میخواد الله اکبر بگم. حالا نگین نشسته اونجا توی صلح و صفا الکی هارت و پورت می کنه. دلم می خواد. ولی دلم یه گلوله توی مغزم نمیخواد یا توی قلب. یا حتی توی پا. کنار گود نشستن خیلی بده.
۷- من مامانمو میخوام.
پ.ن. میشه یکی بگه این اعتصاب غذا یعنی چی دقیقا؟ یعنی غذا اصلا نمیخورن یا چی؟
دوشنبه ۲۹ ژوئن ۲۰۰۹
توی خواب و بیداری چشمام رو که باز می کردم احساس می کردم ندا با صورت خونی و چشمای باز جلوم ایستاده. خوابیدم و خواب دیدم جنازه اش رو توی بغل استادش دیدم که هنوز صورتش خونی نشده بود.دیدم گوگل به خاطر ایران یک روز لوگوش رو عوض کرده. دیدم با یه لباس شخصی توی آسانسور گیر افتادم. تعقیب و گریز وحشتناکی بود. از خواب که پریدم تمام بدنم سوزن سوزن می شد. چسبیدم به یاشار اما این بار مثل همیشه که از خواب می پرم و فقط با یه تماس کوچولو امنیت دوباره به سراغم میاد نبود. این بار یه چیزی توی وجود خودمه. یه چیز ریشه دار که ازم جدا نمیشه. هیچوقت جدا نمیشه.نمیدونم اگر بودم میون مردمم هم همینجوری بود یا فرق می کرد. خیلی درمانده ام. خیلی زیاد...پ.ن. جواب این سوالم رو هم گرفتم که شهدای این روزا رو چجوری از توی خیابون جمع می کنن. اینم جواب.
) ما، گروهی از وبلاگنویسان ایرانی، برخوردهای خشونتآمیز و سرکوبگرانهی حکومت ایران در مواجهه با راهپیماییها و گردهمآییهای مسالمتآمیز و بهحق مردم ایران را به شدت محکوم میکنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی میخواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را -که بیان میدارد «تشکیل اجتماعات و راه پیماییها، بدون حمل سلاح، به شرط آنکه مخل به مبانی اسلام نباشد، آزاد است» رعایت کنند.
۲) ما قانون شکنیهای پیشآمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غمانگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام میدانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه دادهاند، تخلفهای عمده و بیسابقهی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاریی مجدد انتخابات هستیم.
۳) حرکتهایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامهنگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آنها، قطع شبکهی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمیتواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت کرده، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کمتر شود.
پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدیبخشی از جامعهی بزرگ وبلاگنویسان ایرانی
دیوونم کرده. میدونم که مهمون دو ماهه و بعدش میره. میدونم که نباید با رفتارم باعث رنجششون بشم. میدونم. ولی مامان یاشار دیوونم کرده. یعنی نمیخوام یکی اینقدر سکوت خونمو به هم بزنه و اینقدر ازم حرف بکشه.نمیخوام برای هر کاری که می خوام بکنم حتی قرص خوردنم هم توضیح بدم. نمی خوام هر روز برامون غذاهای خوشمزه بپزه. نمی خوام ظرفامون رو بشوره و خونمون رو تمیز کنه. هرجای خونه که میرم سرش دنبالم می چرخه. تا میرم طرف آشپزخونه میگه چی می خوای؟ میگه توی قورمه سبزیت اگه اسفناج تازه هم بریزی بهتر میشه ها. میگه این خوراکیها رو توی این کابینت نذار خراب میشه بذار یه کابینت که دور از اجاق گاز باشه. میگه ببین این دو نوع برنج رو با هم قاطی کردم چقدر بهتر شد. میگه کباب کوبیده رو دیدی گفتم باید زیاد ورز بدی. میگه آب ماست رو دور نریز براتون خوبه. تا میبینه یه چیزی ندارم مثلا هاون میگه چرا نگفتی از ایران برات بیارم. صدبار تاحالا این جمله رو تکرار کرده. تا سرفه یا عطسه میکنیم میگه سرما خوردی؟ تا یاشار میاد یه کاری از کارای خونه بکنه نمیذاره میگه بذار من می کنم. به یاشار میگم تو هم که از خداخواسته باسن مبارکت رو می ذاری زمین می شینی. می خنده. خیلی بدم اگه بگم دلم می خواد یه چیزی توی خونه و از سر یخچال بردارم و بخورم بدون اینکه مجبور باشم برای دو نفر دیگه هم ببرم؟ اگه بگم آرزو به دلم مونده که روی مبلمون دراز بکشم و فیلم ببینم؟ اگه بگم دلم می خواد آشپزخونم ساعت ۶ که غذا می خوریم دیگه تعطیل باشه و آخر شب بابای یاشار دوباره شام نخواد؟ یک ماهه اینجان ولی هنوز اون غذایی که ما ساعت ۶ بعنوان شام می خوریم رو ناهار تلقی می کنن. صد بار هم گفتم بهشون ولی بازم انگار نه انگار. اگه بگم دلم نمی خواد بعد از یه غریبه برم توالت؟ اگه توی این شرایط نامعلوم ایران یکی هر روز سر غذا این سوال مسخره رو ازتون بپرسه که به نظرت حرکت مردم نتیجه داشت یا نداشت؟ یه روز دیگه با استدلال های مسخره بگه نتیجه داشته و یه روز دیگه بگه همه کارای مردم الکی بوده آخه شما باشین اعصابتون خورد نمیشه؟اگه یه نفر حرف که کم میاره بره سراغ زندگی مردم و در مورد دیگران حرف بزنه چه واکنشی باید نشون داد؟یک ماه و یک هفته دیگه مونده. قبلا تا این حد به نظرم فاجعه نبود این بشر.
پ.ن. طومار سبز رو هم راستی امضا کردم ببینیم از کجا میخوان بالاخره آویزونش کنن.
دنبال بهانه ای میگردم برای بغض کردن و گریه. فیلم کشته شدن ندا و اون جوون دانشجو توی اصفهان و هرچی که خون و خونریزی که تا امروز فیلمش رو پخش کردن. فیلم تشییع جنازه سهراب و عکس صورت خندونش که انگار نمرده ولی دارن می شورنش. فیلم ضجه های مادرش. با نهایت دقت عکس تک تک شهیدا رو نگاه می کنم. میخوام یه چیزی رو توی نگاهشون ببینم که بیشتر حالم رو خراب کنه. احساس می کنم اینجوری بیشتر توی این حرکت با مردمم همراهم. اینجوری کمتر عذاب وجدان میگیرم. باز هم به دقت عکسها و فیلمهای درگیری ها رو از روز اول نگاه میکنم. خدایا این فیلما مال سال ۵۷ نیست. مردمی که توشن شلوارهای پاچه گشاد و یقه های گنده و موهای انبوه ندارن. جوونایی که توی این فیلما دارن سنگ پرتاب میکنن و شعار میدن اونایی که توی خون دارن میغلتن همه هم نسلهای من هستن. همه از جنس خود من هستن. هممون دردها و آرزوهای مشترکی داریم. چقدر دوستشون دارم....پ.ن. بهونه جدیدی هم برای بغض من پیدا شد. هواپیمای توپولف... خدایا غلط کردم بیشتر از این گریه نمیخوام. کجایی پس؟ بسه دیگه. می فهمی؟ اصلا می شنوی چی دارم میگم؟
اشتراک در:
پیامها (Atom)